تبليغاتX
مدیریت فرهنگی-هنری

مدیریت فرهنگی-هنری

با نام و یاد خدا نوشته های دانشجوی مدیریت فرهنگی- هنری دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران- جنوب ورودی 87

من برای متنفر بودن از کسانیکه از من متنفرند وقتی ندارم،

زیرا من گرفتار دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:7 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)|

 

سلام بر دوستان و دشمنان. سال نو مبارک با تاخیر خیلی زیاد... دیگه سرمان شلوغه و باید از منشی مان وقت بگیرید تا ما را در بلاگفا زیارت کنید... کمی تنبل گشتیم و کمی هم از اینترنت زده شده ایم و کمی هم بیشتر درگیر درس و مشق و کلاس و کنکور و فیس بوک و ... گشته ایم. شما به بزرگی خودتان ببخشید و بدونید که من به یاد همتون هستم.

از آنهایی که به یادم بودن سپاس گذارم و از راه دور و از صمیم قلب می گویم که من دوستارتان هستم.

امیدوارم امسال واسه دوستان عزیزم سال پر برکت و خوبی باشد.

در آخر هم تولد دوستان فروردینی رو تبریک می گم.

یا علی.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:37 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)| |

عشق

سوگ

معصومیت

جدایی

رنج

شفقت

دوستی

شکیبایی

غربت

نجات

بهترین دوستها

خدایی

زندگی این نیست که صبر کنیم طوفان بگذره

زندگی اینه که یاد بگیریم چطور زیر بارون

برقصیم

*هی

یادت باشه

تو فوق العاده ای

(درستش کردماما اگه باز عکس ها باز نشد واستوندیگه کاری از دستم بر نمی یاد...)


نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 11:50 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)| |

آيا می دانيد بدن جوجه تيغی در هنگام تولد حالت ژله ای دارد و حتی ممكن است در حين تولد، نيمی از بدنش توسط تيغهای بدن مادر كنده شود؛ اما تا قبل از یک هفتگی، بدنش كاملاً ترميم می شود؟

آيا می دانيد سگ از نژاد اسب است و خود اسب هم از نژاد ماموت يا همين فيلهای امروزی است؟

آيا می دانيد ضريب هوشی نوزاد انسان در سه روز اول تولد بيش از هفتصد و پنجاه است اما اين مقدار از روز چهارم به سرعت پايين می آيد؟ و آيا می دانيد با كمك اين هوش است که نوزاد سينه مادر را به روش استنتاجی پيدا می كند و در واقع به اين نتيجه می رسد كه بايد سينه را بمكد؟

آيا می دانيد يك نوع سمندر در آفريقا وجود دارد كه تحمل شانزده هزار ولت برق با شدت جريان پنجاه هرتز را دارد و در اين حالت بدنش تنها نوری معادل يك لامپ ۷۰ وات توليد می كند؟

آيا می دانيد زرافه ها در اصل گوشتخوار هستند اما به دليل عدم توانايی در بلعيدن غذا از روی زمين به دليل داشتن مری طولانی و نداشتن اندام مناسب برای شكار، گياه خواری می كنند و به همين دليل يك زرافه در تمام طول عمر خود سوء هاضمه دارد؟

آيا می دانيد در قطب شمال تنها دو ماه از تابستان امكان آتش روشن كردن در فضای آزاد وجود دارد و در بقيه ايام سال به دليل سرمای شديد، آتش به صورت تكه های بلور در آمده و خورد می شود؟

آيا می دانيد اگر بتوانید سر خود را سه بار پشت سر هم و در زمانی کمتر از ۱۰ ثانیه محكم به ديوار بكوبيد، میگرنتان خوب می شود و اصلاً دردتان نمی گيرد؟

آيا می دانيد اگر در هنگام چشم درد، بتوانید به کمک انگشت سبابه، چشمتان را از حدقه دربياوريد، دردتان برطرف شده و در کمتر از یک ساعت، یک چشم جدید به جای آن در می آید؟

آيا می دانيد شما را الآن سر کار گذاشته بودم؟

آيا می دانيد كه همه اينها چرت و پرت بود؟

آيا می دانيد هرچه الآن در دلتان نسبت به من گفتيد، خودتان هستيد؟

آیا می دانید شما الان برای گرفتن انتقام از من، به فکر می افتید که این متن را برای همه بفرستید؟

آيا می دانيد هرچه در اينترنت به دستتان رسيد را نبايد باور كنيد چون باید به عقلتان مراجعه کنید؟

آیا می دانید با وجود اینکه فهمیده اید شما را سرکار گذاشته ام، ولی همچنان این متن را تا آخر می خوانید؟

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 23:22 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)| |

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد تو دستت را دراز کن

به سوی زمینت و دستم را بگیر

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 22:13 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)|

تقصیر او نبود که بر روی حرفهایش نماند

 

ما بر روی زمینی زندگی میکنیم

 

که هر روز خودش را دور میزند...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 2:27 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)|


نام روزهای هفته‌ی فرنگی از گاهنامه‌ی کهن ايرانی برگرفته شده است
نام روزهای هفته در ايران کهن بدين گونه بوده است:


کیوان شید = شنبه
مهرشید = یکشنبه
مه شید = دوشنبه
بهرام شید = سه‌شنبه
تیرشید = چهارشنبه
هرمزشید = پنج‌شنبه
ناهیدشید یا آدینه = جمعه

اينک با بررسی ريشه‌های اين واژگان به اين بر‌آيند ساده می‌رسيم:


کیوان شید = شنبه

Saturday = Satur + day
Saturn = کیوان
مهرشید = یکشنبه
Sunday = Sun + day
Sun = خور (خورشید) = مهر
مه شید = دوشنبه
Monday = Mon + day
Moon = ماه
بهرام شید = سه‌شنبه
Tuesday = Tues + day
Tues = god of war = Mars = بهرام
Tuesday
O.E. Tiwesdæg, from Tiwes, gen. of Tiw "Tiu," from P.Gmc. *Tiwaz "god of the sky," differentiated specifically as Tiu, ancient Germanic god of war, from PIE base *dyeu- "to shine" (see diurnal). Cf. O.N. tysdagr, Swed. tisdag, O.H.G.ziestag. The day name (second element dæg, see day) is a translation of L. dies Martis (cf. It. martedi, Fr. Mardi) "Day of Mars," from the Roman god of war, who was identified with Germanic Tiw (though etymologically Tiw is related to Zeus), itself a loan-translation of Gk. Areos hemera. In cognate Ger. Dienstag and Du. Dinsdag, the first element would appear to be Gmc. ding, þing "public assembly," but it is now thought to be from Thinxus, one of the names of the war-god in Latin inscriptions.
تیرشید = چهارشنبه
Wednesday = Wednes + day
 Wednes = day of Mercury  = Mercury = تیر
Wednesday
O.E. Wodnesdæg "Woden's day," a Gmc. loan-translation of L. dies Mercurii "day of Mercury" (cf. O.N. Oðinsdagr, Swed.Onsdag, O.Fris. Wonsdei, M.Du. Wudensdach). For Woden, see Odin. Contracted pronunciation is recorded from 15c. The Odin-based name is missing in German (mittwoch, from O.H.G. mittwocha, lit. "mid-week"), probably by influence of Gothic, which seems to have adopted a pure ecclesiastical (i.e. non-astrological) week from Greek missionaries. The Gothic model also seems to be the source of Pol. sroda, Rus. sreda "Wednesday," lit. "middle."
هرمزشید = پنج‌شنبه
Thursday = Thurs + day
 Thurs = Thor = day of Jupiter = Jupiter = هرمز
Thursday
O.E. Þurresdæg, perhaps a contraction (influenced by O.N. Þorsdagr) of Þunresdæg, lit. "Thor's day," from Þunre, gen. ofÞunor "Thor" (see Thor); from P.Gmc. *thonaras daga- (cf. O.Fris. thunresdei, M.Du. donresdach, Du. donderdag, O.H.G.Donares tag, Ger. Donnerstag "Thursday"), a loan-translation of L. Jovis dies "day of Jupiter," identified with the Gmc. Thor (cf. It. giovedi, O.Fr. juesdi, Fr. jeudi, Sp. jueves), itself a loan-translation of Gk. dios hemera "the day of Zeus."
ناهیدشید یا آدینه = جمعه
Friday = Fri + day
Fri = Frig = day of Venues = Venues = ناهید
Friday
O.E. frigedæg "Frigga's day," from Frige, gen. of Frig (see Frigg), Germanic goddess of married love, a West Germanic translation of L. dies Veneris "day of (the planet) Venus," which itself translated Gk. Aphrodites hemera. Cf. O.N. frijadagr, O.Fris. frigendei, M.Du. vridach, Du. vrijdag, Ger. Freitag "Friday," and the Latin-derived cognates O.Fr. vendresdi, Fr.vendredi, Sp. viernes. In the Germanic pantheon, Freya (q.v.) corresponds more closely in character to Venus than Frigg does, and some early Icelandic writers used Freyjudagr for "Friday." Black Friday as the name for the busy shopping day after U.S. Thanksgiving holiday is said to date from 1960s and perhaps was coined by those who had the job of controlling the crowds, not by the merchants; earlier it was used principally of days when financial markets crashed.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 2:11 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)|

فقط يه ايراني ميتونه وقتی میره مهمونی فوری از صاحبخانه بپرسه اینجا متری چنده ؟

فقط يه ايراني ميتونه هر چیزی که میوفته رو زمین با یک فوت ضد عفونی‌ کنه !

فقط يه ايراني ميتونه کمتر ازیک سال بعد از مهاجرتش به یه کشور دیگه، زبان یاد بگیره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه!

فقط يه ايراني ميتونه جلد بستنی که هیچی توش نداره رو لیس بزنه ولی بعد وقتی مهمونی تموم میشه

همینطوری دیس دیس غذا بریزه تو سطل اشغال!!!

فقط يه ايراني ميتونه با وجود این همه نداری و بیکاری و تورم, وقتی مهمون واسش میاد سعی کنه

بهترین پذیرایی و بهترین غذارو بزاره واسه مهمونش تا یه وقت جلوش شرمنده نشه.

فقط يه ايراني ميتونه ساعت مچی ببنده رو دستش بعد اگه بهش بگی ساعت چنده؟ موبایلشو در بیاره و ساعت رو اعلام کنه!

فقط يه ايراني ميتونه طوری از بهشت و جهنم و حیات پس از مرگ صحبت کنه که انگار تور لیدره و هفته ای دوبار میره و میاد!

فقط يه ايراني ميتونه یکی رو که هیچ دخلی به فوتبال نداره از رییسی ستاد سوخت بذاره مدیرعامل یه باشگاه ورزشی!

فقط يه ايراني ميتونه اسم فیلمارو با شخصیت اصلیش صدا کنه!

فقط يه ايراني ميتونه تو لاین سرعت پنچرگیری کنه!!!

فقط يه ايراني ميتونه وقتی تو کوچه و خیابون، یه تیکه نون رو زمین میبینه تو دلش بگه نعمت خداست و نتونه بی تفاوت از کنارش رد بشه و برداره بوسش کنه بذاره کنار یه درخت تا گنجیشک ها بیان بخورنش

فقط يه ايراني ميتونه شبا که واسه دستشویی رفتن بیدار میشه سر راه در یخچال رو باز کنه توشو نگاه کنه بعد در ببنده و بره بخوابه!

فقط يه ايراني ميتونه ماشین کولر دار ســوار بشــه ولی خودشو با روزنامــه باد بــزنــه!

فقط يه ايراني ميتونه با پاکت های خالیه ساندیس واسه خودش ساک دستی درست کنه!

فقط يه ايراني ميتونه 10 ساعت تمام از تاریخ و مردم و آب و هوای کشورش تعریف کنه که خارجیه واسش سوال پیش بیاد که پس چرا اومدی اینجا؟!

فقط يه ايراني ميتونه وقتی از یک چیزی اعم از شخص یا شغل یا قومیتی ضربه ای میخوره، دیگه نظرش در مورد همه اونجوری بشه!

مثلا دخترا همه بی احساسن. پسرا همه خائنن. اصفهانی ها همه خسیسن.  موتور سوارا همه بی فرهنگن
فقط یه ایرانی می تونه با هزار بدبختی کنکور ارشد شرکت کنه و قبول شه، بعد خانوادش بگن چون شهرستانه نمی خواد بری!

فقط یه منشی ایرونی میتونه خودشو از دکتر بیشتر بگیره!

فقط يه ايراني ميتونه وقتی پشـــت فرمـــونه به پیـــاده رو ها فحـــش بده و وقـــتی پیـــاده میره جایی، به راننــــــده ها فحـــش بده!

فقط يه ايراني ميتونه از حق اجتماعی خودش فقط در صف نانوایی و تاکسی دفاع کنه!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 2:9 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)| |

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 20:37 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)|

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 20:35 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)|

در این مطلب می خواهیم یاد کنیم از همه کسانی که دوستشان داریم و برای ما به سبب بزرگواری هایشان محترم هستند.

- به یاد اون بچه ای که شیمی درمانی کرده و همه موهاش ریخته. اون وقت به باباش می گه: بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتوکارلوس؟ باباش می گه: قربونت برم تو از همه اونا خوش تیپ تری.

- به یاد همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دائمی!

- کمپوت باز کردیم بخوریم، به مامانم می گم: مامان فکر کنم مزش عوض شده.

می گه: آره.

می گم: بریزمش دور؟

می گه: نه بذار تو یخچال بابات میاد می خوره.

پس به یاد همه باباها...

- به یاد اونایی که به پدر و مادرشون احترام می ذارن و می دونن تو خونه ای که بزرگترها کوچک بشن؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمی شن.

- به یاد همه باباهایی که رمز تموم کارت های بانکیشون شماره شناسنامشونه.

- به یاد کسی که تو تاکسی دید بغل دستیش پول نداره و به راننده گفت: پول خرد ندارم کرایه همه رو حساب کن!

- به یاد خوبایی که حتی حالا که نیستن اما سنگ قبراشون به آدم آرامش می ده.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 20:33 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)| |

پروازی در دلم هست


بی پرنده


بی آسمان ...

[تصویر: 6oiu1ghq8h6jjjzlt.jpg]

 

وبلاگ مان ۴ ساله گشت و عمرمان بیهوده تلف شد و به آخر

رسیدیم و هیچ نشدیم...

 

تسلیت باد گذر عمر و تولد وبلاگ مان مبارک.

مهرزاد

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 18:54 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)| |

 

 

۷ آبان تولدت مبارک بهاره جونم. تو این سه سال رفاقتمون همیشه بهترینم بودی. گرچه متولد پائیزی ولی دلت مثل اسمت همیشه بهاری بوده. خیلی دوستت دارم. انشاالله که عمر طولانی و با عزتی داشته باشی...

۲۵ آبان تولد همکار انجمن مان و مسئول دبیر خانه ی انجمن که توی این مدت کم هم زیاد زحمت کشید و هم زیاد سختی کشید را تبریک می گویم. امان از این خاله زنک بازی ها... فاطمه جان عزیزم بهترین ها را برایت آرزومندم... ممنون که کنارم موندی...

و...

اما ۳۰ آبان تولد جناب حمیدالدوله را نیز تبریک می گوییم... امیدوارم زندگی تان پر از موفقیت و خوشی باشد...

مهرزاد

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 18:38 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)|

 

تولدت مبارک فرشته ی من تو اولین عشق منی بین اون دو تا...

۲۶ مهر تولد دختر دایی ام سارا رو تبریک می گم. عشقم ۱۲ ساله می شه... آخی یادش به خیر که تو بغل من خوابش می برد، و من بهش غذا می دادم... چه زود می گذره زمان... اون موقع من ۹ سالم بود...

۱۴ مهر تولد رفیق دوران پیش دانشگاهیم که هنوزم با هم در ارتباطیم رو تبریک می گم. رفیق جون آرزومند آرزوهایت هستم. گرچه دوریم ز هم ولی من تو را همیشه در کنارم دارم.

مهرزاد

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 10:35 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)|

سادگی هایم کجایی

بچگی هایم را قاب عکس قدیمی دزدید

دیروز بی گناهی هایم را در دفترچه خاطرات جا گذاشتم

خبر داری عروسک عشقم تو بازار هوس بازی گم شد

دیدی چه زود واژه ی کودکی ام همبازی جوانی شد

دانی سند زیر گذر عمرم مهر کلنگی خورد

خرابه ی قلبم همسایه ی تنهایی شد

دیدی چطور شیطنت ماه ستاره ی مرا از آسمون خدا چید

دانی نقاش دورو لاله های بهشتی را رنگ فراموشی زد

راستی خبر داری تلفن خدا دیگه در دسترس من نیست

سادگی هایم کجایی

که دگر پاکی هایم وقف دنیا شد

مهرزاد

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 21:7 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)| |

فوووووووت .....


فووووووووت ....


فوووووووت .....


فووووووووت ...


فوووووووت ....

 

دارم میام شعما رو فوت کنم !!!

 

تولدم مبارک !!!

 

دست فراموش نشه....

 

حالا دست دست دست

 

دستا شل!!!



http://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.com
http://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.comhttp://nightmelody.com
http://nightmelody.comhttp://nightmelody.com
http://nightmelody.comhttp://nightmelody.com

 

 


 

مهرزاد

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 3:14 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)| |

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 11:6 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)|

ایامی نیستیم، دیر می آییم، به قول رعیت مان آپ هایمان کپک می زند (به آپ ما می گویی کپک زده پدر صلواتی...!) سرمان شلوغ است درگیری هایی داریم که توضیح دادنش دردی از ما دوا نمی کند، همین بس که خیلی خسته ایم.

ممنون از این که برخی دوستان روز تولدشونو گفتن. تبریکات ما خواهد رسید.

روز اول شهریور تولد پدر و مادر گرامی مان بود که به علت شب قدر بودن فقط یک تبریک خشک و خالی توانستیم بگوییم.

چیز جالبی که زیاد کشف کردم اینکه وقتی اخلاقت خوبه انقدر بعضی ها سوء استفاده می کنن که مجبور به سگ بودن می شی، وقتی سگ می شی انقدر پشتت حرف می زنن و جلوت مفت می بافن که مجبور به گرگ بودن می شی، وقتی گرگ می شی دیگه تشنه ی خون و گوشتی و همه رو طعمه می بینی و زخمی می کنی. اما من هنوز تحمل کردم و سپردم به خدا آدما رو و توکلم به اونه، واسه همینه که حتی گرگا وقتی زخمی هم می کنن رام هستن جلوم. ولی نمی دونم تا کی توان تحمل دارم و تا کجا تو لنجزار غرق نمی شم.

بگذریم شب قدر ما رو دعا که کردین؟ جرات داره هر کی دعا نکرده باید روح شه بره اون دنیا اعمال شب قدر دوباره انجام بده و منو دعا کنه و بعد اگه شیطون به صورت حزب اللهی و مومن جلوش ظاهر نشد و گولش نزد دوست دختر مرده تو راه پیدا نکرد می تونه برگرده این دنیا سر زندگیش.

ماه رمضان تموم شد و و هیچ بهره ای نبردیم و بد هم کردیم و بدتر هم شدیم. تازه خدا رحم کرده ماه مبارک دست و پای شیطون بسته است، وگرنه چی می خواست بشه خدا عالمه، شایدم این شیطونای سریالای ماه رمضان ما رو گول می زنن!

انجمن ما رو پیر کرده و خانواده اصرار دارن که هر چه سریع تر استعفا بدم تا نمردم. ما هم که درگیریم تا انجمن کمر خم شده را سر پا کنیم بعد بریم نه مثل رئیس قبلی به امان خدا رها کنیم و خودمان و زحمت هایمان و اطرافیانی که با علاقه کنارمان کار کردن را زیر سوال برده و با پای خود لگد مال کنیم.

از طرفی اتفاقاتی می افتد که نمی دانم چرا؟ هنوز اون حس تو وجودمه، حتی با وجود اینکه کلی شب قدر توبه و عذر خواهی کردم چرا؟ پس آرزوهام چی؟ یعنی انقدر بی ارزش شده همه چی واسم؟

منم باید مثل تو خطمو بپوکونم، اما فعلا خیل آدمایی که بهم احتیاج دارن مانع اینکارم هستن! (البته بجز اونا خوبایی که من بهشون احتیاج دارم)

به افتخار دریا که ماهی های گندیدشو هرگز دور نمی ریزه.

فعلا حرف دیگه ای واسه نوشتن ندارم.

غم به هر جا که روم سر زده آید به دلم.

مهرزاد

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 0:20 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)|

ما را به دعا کاش فراموش نسازند                  رندان سحر خیز که صاحب نفسانند

انسان های بزرگ درباره ی عقاید سخن می گویند،

انسان های متوسط درباره ی وقایع،

انسان های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند.

انسان های بزرگ درد دیگران را دارند،

انسان های متوسط درد خودشان را،

انسان های کوچک بی دردند.

انسان های بزرگ عظمت دیگران را می بینند،

انسان های متوسط به دنبال عظمت خود هستند،

انسان های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند.

انسان های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند،

انسان های متوسط به دنبال کسب دانش،

انسان های کوچک به دنبال کسب پول هستند.

انسان های بزرگ به دنبال طرح پرسش هایی بی پاسخ هستند،

انسان های متوسط پرسش هایی می پرسند که پاسخ دارند،

انسان های کوچک می پندارند که پاسخ همه ی پرسش ها را می دانند.

انسان های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند،

انسان های متوسط به دنبال حل مسئله،

انسان های کوچک مسئله ندارند.

انسان های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن بر می گزینند،

انسان های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند،

انسان های کوچک با سخن گفتن بسیار فرصت سکوت را از خود می گیرند.

حالا شما جز کدام دسته هستین؟

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 23:31 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)| |

درود همایونی مان به رعایای خودمان:

ضمن عرض تبریک تولد دو دوست رعیت عزیز اول رحیم داداشی و بعد دختر آسمان امیدواریم بهترین روزها رو در سرای ما داشته باشند و ما شاهد شادی هایشان باشین. این نیز به عنوان هدیه تقدیم به آن دو:

برای اینکه روز تولد مهمترین اتفاق تو زندگی آدماست و دوستای وبلاگی من خیلی واسم با ارزشن خواهش می کنم روز تولدتونو اینجا تو نظرات واسم بنویسین. حتی اونایی که فکر می کنن من روز تولدشونو می دونن مثل رحیم داداشی... خوشت می یاد هی اسمتو می بره؟!

من خودم متولد ۹ شهریور ۱۳۶۸ هستم. ولی حالا کادو نمی خواد برام بخرین...

تازه شم تولد وبلاگ انجمن شهریوری هامم هست.

مهرزاد

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 19:30 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)| |

همش می گویم شاید این جمعه بیاید شاید...

همش می گویم روزی تو خواهی آمد...

ای صاحب و سرور و سالار ما پس کی تو می آیی؟ کی آن روز می رسد و کی این شایدها و گذر این جمعه های بی پایان می یابد.

کمی دریابد بندگان بی پناهت را، کمی...

کاش می فهمیدند آنانی که برای رفع گرفتاری و حاجات خود نذر می دهند و دعا می کنند و خود کشی که اگه فقط و فقط برای ظهور تو دعا کنند تمام این مشکلاتشان حل می شود.

آقا فدای اون غربتت که سر مزار اهل بیت و پدرانت نیز یادی از تو نمی کنند... آقا فدای معرفتت که می بینی بدم و می گریی به حال نامه ی اعمالم و باز نزد خدا طلب بخشش می کنی واسم.

آقا بیا و منو از این همه شرمندگی به رهان...

بیا و این شایدها و روزها رو به آخر به رسان...

بیا...

مهرزاد

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 16:44 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)|

سلامی به گرمی امید

دوستان عزیز ممنون که سر زدین. بابا من که گفتم کامپیوترم تعمیرگاه بود تازه دو روزه اومده خونه بیچاره یه ماه تو تعمیرگاه بوده دلش خیلی برا ترکوندنای من تنگ شده بود تا رسیدم بالا سرش دکمه cd ram زدم اما باز نشد بعد منم فهمیدم داره خودش را برام لوس می کنه دو تا محکم زدم بر سرش باز شد.

بگذریم امتحانات خوب بود طبق معمول نمره هایمان نوار قلبی است و جست و خیز زیاد دارد. اما نمی دانم چرا ولی یکی از امتحانات تقلب نوشته بودم که مراقبه ازم گرفته و اومد صورت جلسه کنه که منم زدم زیر گریه. از آنجا که ما را در دانشگاه همه می شناسن چندتا از کادر اداری که پارتی شان کلفت است پرسیدن چه شده گفتیم که اینطوری شده آنها هم وساطت کردن تقلب ما را صورت جلسه نکرد. نامرد بد مراقبی بود. آخرم نمره آن درس شده ۱۵.۵تقلب کردیم از ترس افتادن اگر می دانستیم این چنین است آبروی خود نمی ریختیم. که سوژه دوستان شویم که رئیس انجمن تقلب کرده، خوب درست است کار ناشایستی است ولی لازمه ی دانشجویی است. ما دیدیم خر می زنیم ولی نمره هایمان پایین تر از دوستان تقلب کار متخصص در انواع آن است. برای همین گفتیم همرنگ جماعت می شویم. بعد ما آمدیم بیرون از امتحان آن روز هم دو تا امتحان داده بودیم و دو شب نخوابیده بودیم و اولی را که گند زدیم دومین امتحانمان که اینطوری شد خسته و کوفته در راه بازگشت به خانه بودیم که رفیقی که در حقش رفاقت رو تموم کردیم زنگ زد و سر اشتباه خودش ما رو مقصر دانست و فلان فلان شده رفت رو اعصاب ما و... بگذریم نگم در حق خوبیام چه بدیایی کرد بهتره چون ما از طرف مادر دستور اکید داشتیم حالش را نگیرم واسه همین بگیم چه کرده افت شان مان است.

امتحان میان ترم زبانم با یکی از امتحانات دانشگاهم یکی شده بود و من ۱۰ نمره میان ترم رو به ناچار از دست دادم و استاد هم هی می گه من تو رو می اندازم اگه از ۴۰ پایانی ۴۰ نشی. بی انصاف نمی دونه اون دانشجو نخبه هاشم ۴۰ نمی شم. خلاصه که خانواده هم تهدید کرده اگر بیفتیم...

یکی از امتحانات دانشگاهمم که به علت حوادث اتفاق افتاده و ذهن درگیرم ساعتش را اشتباه دیده بود و بعد از اتمام امتحان سرخوش رفتم سر جلسه کلی هم خونده و آماده بودم گفتن برو بچه غیبت خوردی و حذف شدی رفت کجا اومدی؟

می توانستیم ۷ ترم تمام کنیم اما پدرمان نگذاشت ترم تابستان برداریم. اینطوری ترم ۸ ما فقط ۹ واحد داریم.

این چیزایی بود که یادم مونده بود.

دوستان دانشگاه هی ما را مهرزاد صدا می کنند ما هی توضیح می دهیم بابا مهرزاد تخلص شعریمان است به خرج شان نمی رود و روز از نو و روزی از نو. برای همین علاوه بر نگاشتن نام مان در قسمت پروفایل، نام مان را نیز در قسمت نوشته شده توسط... می نگاریم تا بلکه این کابوس برادر پنداشتن ما و مهرزاد پنداشتن نام ما تمام گردد.

تو فیس بوک یه آدی باز کردیم که ای کاش نمی کردیم، به خواهش زن داداشمان و برخی دوستان این کار را کردیم که آن هم تا درستش کردیم ولش کردیم به امان خدا، اما دوستان ما را یافته و هی اعلام دوستی کردند در ایمیل مان. ماندیم این فیس بوک چه کوفتی است که همه معتادش گشته و سریع همدیگر را می یابند؟!

روز دوشنبه رفته بودیم دانشگاه تو راه برگشت با دوستم تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم که یه کبوتر زیبا اومد جلومون، دوستام گفت چه خوشگله و اینا بعد دیدیم نمی ترسه و نمی پره، بعد یهو شروع کرد به قدم زدن و دوید سمت خیابان که ماشین ها با سرعت از دو طرف می آمدند، ما نیز دویدیم که بگیریمش نرود زیر ماشین خلاصه ما بدو اون بدو تمام خیابان را مسدود کردیم تا بالاخره گرفتیمش و ترافیک باز شد. بعد از کمی ناز کردنش رفتیم تحویلش دادیم به مدرسه ای که در آن اطراف بود احتمال دادیم از پشت بام خانه ای پریده باشد پایین. نتیجه اخلاقی داستان این بود که نروید وسط خیابان دنبال کبوتر چون یا زیرتان می کنند یا بد و بیراهی است که نثارتان می کنند.

مهرزاد

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 14:24 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)|

دلم خیلی گرفته نمی دونم چرا اما یهو یه چیزی تو دلم فرو ریخت. کلا استرس بی دلیل وجودمو گرفته بود از صبح تا حالا که نیمه شبه.

سریال نابرده رنج تنها سریالی بود که در این سه سال دانشجو بودنم دیدم یا بهتر بگم تنها برنامه ای از تلویزیون بود که وقتمو براش می ذاشتمو موقع شروعش حتی اگه فرداش امتحانم داشتم همه چی رو تعطیل می کردم. اینا رو گفتم که بگم امشب که قسمت پایانیش بود بد جور دلمو سوزوند آخه چند وقته نرفتم گلزار شهدا خیلی بد حسیه، حس خفگی، حس دلتنگی، حس سردرگمی، تا نیم ساعت بعد از فیلم میخ کوب صفحه ی خاموش تلویزیون بودم. خواستم برم بخوابم دیدم تا ننویسم آروم نمی شم. تا نگم خدایا تا کی می خوای ما رو تو باتلاق این زندگی نابود شدنی غرق کنی، تا کی می خوای رفتن اون بهترینا رو به رخمون بکشی راحت نمی شم، کاش جنگ خوبی و بدی هنوزم قربانی اخراجی می خواست. چقدر خوب بود دورانی که می دونستم تنها گناهم شیطنت های کودکانه و سرکشی از حرف های پدر و مادرِ، و چقدر بدِ دورانی که می دونم گناهام زیاد و بزرگ، می دونم توبه کردم، می دونم راه برگشتی نیست، اما بازم می رم تو آغوش کثیف نفس و وعده های شیطان. خدا خسته ام. هر روز که از زندگی جلو می رم بار سنگین تری رو رو دوشم حس می کنم. گذر عمرمو حس نمی کنم اما به گذشته که بر می گردم و تو آیینه عکس ها که نگاه می کنم، ترس از گذر زمان نفسمو قطع می کنه و حس مقابلش شور رسیدن به آرزوها راه نفسمو باز می کنه. با خودم عهد کردم و تنهایی رو انتخاب کردم. اما حتی داخل حس تنهایی هم تنها نیستم و فکر عاشقی ذهنمو به بن بست می کشونه. بعد می گم نگاه کن تو افتضاحی بهتر درستش کنی و تنهایی بری، چرخ تو امتحان پس داده و ظرفیتش بیش از یه نفر نیست، اما بازم شروع می شه و من می گم لعنتی. خدا بدجور بازی می کنی، کاش مهره های شطرنج دنیا تو طوری می چیدی که بشه لااقل یه سربازشو کم کرد...

دارم می سوزم...

دلتنگم...

خسته ام...

حالت تهوع دارم...

 خدا می شه منو از ادامه ی بازی معاف کنی... من سربازی نرفتم...

مهرزاد

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 2:20 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)| |

سلام مخصوص به دوستان محبوب...

امان از این دانشگاه که اشک ما را در انجمن در آوردند. اگر دستم به این جاسبی برسه... واقعا بعضی آدم از حیوان کمترن واقعا... دلمان پر است تازه کلی حرفامان را قورت دادیم... بعضی وقتا فکر می کنم وایسم تو صورت اینایی که می گن ما مدرک دکترا داریم یه تف مدرک دیپلمی بندازم... شعور خر از اینایی که می گن دکترا دارنو تازه به ریاست جایی رسیدن و... هستن بیشتر به خدا. یکبار تو درکه به یه خره گفتم برو اونور رفت. اونوقت اینا با صد تا دلیل و برهان و امضا هم نمی فهمن... بی خیال بعد می رن شعار می دن رنگ سبزم می پوشن! بابا شما در حد خر نمی فهمین تو راس هم نشستین پاتونم گذاشتین رو خرخره چهارتا امثال من که مملکت پیشرفت نکنه فقط دختر پسرا رو با مد و لباس و جنس مخالف و اینا سرگرم کردین. دیگه مرضتون چیه؟

بگذریم خلایق را هر چه لایق...

ابتدا سالروز ولادت امیر المومنین علی (ع) و روز پدر و مرد رو به همه ی مسلمانان جهان علی الخصوص بابای عزیز خودم که یه دونه است بعد به داداشای گلم و بعد به دوستان مذکر وبلاگم تبریک می گم.

به روح پدر بزرگم هم که ۴ ماهی هست به دیار یار پر کشیده نیز تبریک می گم.

ماه رجب ما رو هم دعا کنید مخصوصا آنهایی که لیاقت داشتن و به اعتکاف رفتن من که توی این ۲۱ سال سنم تا حالا سعادت نداشتم برم.

خدمت استاد محمدی هم یه تبریک ویژه داریم.

 

 

بعدم بنده به علت ترکاندن صد باره ی کامپیوتر، رایانه مان در تعمیر گاه به سر می برد. در ضمن فصل امتحانات شروع شده و من چون ترم سختی داشتم باید حسابی درس بخوانم. پس فعلا ما نیستیم ولی شما فکر کنید ما هستیم.

تسلیت من باب فصل امتحانات. ما را دعا بفرمایید در این ایام سخت. البته ۴ تیر امتحاناتمان شروع می شود تا ۲۱ تیر.

 

مهرزاد

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 23:30 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)| |

عکس خنده دار ورزشی [ www.my-world.ir ]

 

عکس خنده دار ورزشی [ www.my-world.ir ]

 

عکس خنده دار ورزشی [ www.my-world.ir ]

نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 21:36 توسط مهسا بیگدلی (تخلص شعری: مهرزاد)|

Design By : Night Melody

كد ماوس