تبليغاتX
مدیریت فرهنگی-هنری

مدیریت فرهنگی-هنری

دانشجوی مدیریت فرهنگی- هنری دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران- جنوب ورودی 87

این آدرس وبلاگ جدید بنده است که قرار بود خصوصی بماند ولی نشد که بشه و الان هم در خدمت درس مبانی ارتباطات دکتر داود محمدی است:

shahrivari68.blogfa.com

از دوستان عزیزم خواشمندم این یکی وبم را هم در وبلاگ هایشان لینک کنند با نام انجمن شهریوری ها.

با تشکر و سپاس از همه ی دوستان عزیزم.

موفق باشید.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:54 توسط مهرزاد|

دیروز به علت یافت نشدن کتب دانشگاهی مان به همراه یکی از دوستانم راهی انقلاب گشتیم. حدود ساعت ۱ از ایستگاه متروی انقلاب  که به تازگی تاسیس شده با مشقت خارج شدیم زیرا این ایستگاه هم جمعیت زیادی را خود می بیند هم اینکه پله هایش انسان را یاد عذاب جهنم می اندازد. دوست ما که اولین بار بود به این ایستگاه می آمد بسیار ما را نفرین کرد که چرا با بی. آر. تی نیومدیم ما هم توضیح دادیم به تازگی این اتوبوس های تند رو به اتوبوس های کند رو تبدیل گشتند و فقط نیم ساعت باید بایستیدید اتوبوسی آید که جا داشته باشد جلوی درب بچبیم از فرط شلوغی هم که برخی اتوبوس ها نگه نمی دارند. خلاصه انقدر شلوغ و گرم هست داخلش که مترو با تمام شکنجه هایش نسبت به بی. آر.تی می ارزد. هنگامی باید سوار این اتوبوس های کند رو شد که اولا در ابتدای مسیر سوار شید دوما تقریبا انتهای مسیر پیاده شید. مزیت دیگری هم که دارد این است که با وجود اینکه مامورین در ایستگاه های این اتوبوس ها حضور کامل دارند ولی مردم برای ورود نه بلیت می اندازند نه از بلیت های مترو که آنجا کاربرد دارد استفاده می نمایند خلاصه در میان مردم این اتوبوس ها به مفت رو ها معروف گشته. بارها وقتی جلوی درب ورودی ایست کردیم تا بلیت در بیاریم مامور ایستگاه طوری به ما  نگاه کرده که گویا کاری خلاف انسانیت کردیم. مردمی هم که از کنارمان رد می شدند زیر لب ما را بی فرهنگ می خواندند. خلاصه این وسایل نقلیه عمومی عصاب و بدنی فولادی می خواهد چرا که غیر از مسائل دیر کرد و شلوغی و این ها ممکن است در اذحام جمعیت خفه شید کیفتان را گم کنید (در جامعه ما کسی دزد نیست) و خلاصه به معنای کامل شبیه سوسک زیر دست و پا له شوید از شرکت اتوبوسرانی واحد گرفته تا مترو. البته دراین میان شرکت تاکسیرانی هنوز به افتضاح این چنینی کشیده نشده. هرچند که آن هم مشکلاتی دارد که بیان خواهیم کرد. می گفتیم از مترو خارج شدیم و از جلوی چند سینما (به علت اینکه آنجا را نمی شناسم آدرس دقیق ندارم) به سمت کتاب فروشی ها حرکت کردیم تا حدودای ساعت ۳ بود که همچنان می گشتیم و خسته و گرسنه راه می رفتیم که حتی یک کتاب از لیست کتاب هایمان را نیافتیم. از آنجا که بنده در این موارد موتورم سریع جوش می آورد دیگر طاقت نیاورده و شروع به تیکه انداختن به برخی فروشنده ها کردم. حتی انتشارات دانشگاه تهران هم چند کتب مورد نیازم را نداشت. فروشنده ها مثلا آدرس می دادند که فلان جا داره ما هم از این مغازه به آن مغازه از این زیر پله به آن زیر پله از این کوچه به آن کوچه از این ... به آن ... می رفتیم و همچنان هیچ کس کتب ما را نداشت تا اینکه بالاخره در ساعت ۴ مغازه ای یافت کردیم که یکی از کتب مورد نیازمان را داشت. در ضمن استاد ارجمندمان را هم در این حین در یکی از کتاب فروشی ها دیده و نقل شکایت کردیم از دست استادانی که خودشان هم کتبی که معرفی می کنند را ندارند و یا کتابی را معرفی کردند که از سال ها پیش دیگر چاپ نشده ایشان هم کمی نسبت به بنده لطف کردند و به آقای کتاب فروش سفارش ما را کردند هر چند آن کتاب فروشی هم کتاب مورد نیاز ما را نداشت تازه قضیه جالب این جاست که آن کتاب فروشی متعلق به یکی از استادانی بود که کتابش یافت نمی شد. حتی کتابفروشی خودش هم کتاب مورد نیاز ما را نداشت. خلاصه از هر ۵ مغازه در برخی موارد از هر ۱۰ مغازه که می گشتیم در یکی اش یکی از کتب مورد نیازمان را می یافتیم. البته قیمت های کتب هم از همه بیشتر ما شگفت زده می کرد و خستگی را بر تنمان می گذاشت. در آخر دیگر پولمان تمام شد و دو کتاب که همچنان نایاب بودند را نتوانستیم بخریم و با پول خورده هایی که برایمان باقی مانده بود در ساعت ۵ به سمت خانه راهی گشتیم در کنار خیابان مثل آدمای شکست خورده منتظر تاکسی بودیم که آقایی نگه داشت و ما را از جلوی دانشگاه تهران تا جلوی مترو امام حسین برد و هرچه تلاش کردیم از ما پول نگرفت و گفت برایش فاتحه بفرستیم تازه هنگام پیاده شدن دوستم یکی از پلاستیک هایی که توش کتاب بود را در ماشین اون آقا جا گذاشت و ما وقتی پیاده شدیم و ایشون رفتند متوجه مسئله گشتیم دیگه از فرط خستگی توان غصه خوردن آن کتاب ها رو نداشتیم که اون آقا یهو پیداش شد و گفت خانم ها این پلاستیک را جا گذاشته بودید این خبر تمام اتفاقات بد اون روز و تمام خستگی ها رو از تنمون در آورد خداوند هر چه می خواهد بهش بدهد اینجور آدم ها نایاب اند اگه نظر منو بخواین ایشون فرشته ای بود برای نجات ما از آن جهنم سوزان انقلاب. در آخر هم با تمام خستگی ساعت ۷ به خانه هایمان رسیدیم. این بود دیروز پر از تلاطم ما.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 17:35 توسط مهرزاد| |

دچار یعنی عاشق!

و فکر کن چه تنهاست

اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی، دچار باید بود.

سهراب سپهری

 

این جهان پر از صدای

حرکت پاهای مردمی ست

که همچنان که تو را

می بوسند در ذهن خود

طناب دار تو را می بافند...

فروغ فرخزاد

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:48 توسط مهرزاد| |

بسیار تماشایی و آراسته ای

از رونق ماه آسمان کاسته ای

انگار نه انگار که ما را دیدی

از روی کدام دنده، برخاسته ای؟

 

 

 

با شور و شعف وارد کالج شده ای

دلباخته طی مدارج شده ای

افسوس پس از آن همه زحمت، امروز

از حیز انتفاع خارج شده ای

 

 

 

 

ممسک همه چیز از همه کس می گیرد

پس مانهد ی خویش از مگس می گیرد

چون کودک دمدمی اگر دست کسی

چیزی بدهد، دوباره پس می گیرد

خلیل جوادی

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:45 توسط مهرزاد| |

پ ن ۱: مداحی مرحوم سید جواد ذاکر را برای این در وبلاگم قرار دادم که هر زمان وبلاگم را باز کردم و صدایش را شنیدم برایش فاتحه بفرستم. دوستان عزیز لطف کنید هر که صدایش را در وب من می شنود برایش یک فاتحه ناقابل بفرستد.

پ ن ۲: رسام جان کجایی؟

پ ن ۳: بنده می خواستم وبلاگم را تعطیل کنم ولی نشد حالا دوستانم یکی یکی می آیند و می گویند ما می خواهیم وب مونو تعطیل کنیم! بی خیال من که جز شما دوستان خوب٬ کسی رو ندارم.

پ ن ۴: کامنت هایی با عنوان اول٬ دوم٬ سوم و ... حذف خواهد گشت. (برای اطلاع دوستانی که برای اول شدن مسابقه می گذارند.)

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:31 توسط مهرزاد|

ای خدای بزرگ، کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن کسی که دیشب در خیابان راه ما را بست، مادر تنهایی بود که آن روز بعد از نه ساعت کار می راند که با عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست کند، به درس بچه ها برسد، رخت ها را بشوید و چند دقیقه ی باارزش را کنار فرزندانش بگذراند.

کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن مرد ژنده پوش و بی تفاوتی که تنش را خالکوبی کرده و بدون اینکه هیچ تغییر مثبتی در زندگی اش بدهد، شاگرد مدرسه ی مضطرب نوزده ساله ی بود که همه ی حواس اش در پی امتحانات نهایی اش بود و می ترسید نتواند برای ترم بعد وام (تحصیلی) بگیرد و مخارج تحصیلاتش را بپردازد.

خدایا به یادمان بیاور آن آدم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه نشسته و گدایی می کند (در حالی که باید کار کند!) اسیر اعتیادی است که ما فقط می توانیم آن را در وحشتناک ترین کابوس های شبانه مان ببینیم.

کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن زوج پیری که آهسته و با زحمت در راهروی فروشگاه (ضمن سد کردن راه دیگران) قدمی می زنند و از لحظات خود بهترین استفاده را می برند (اگرچه نتیجه ی آزمایش های هفته ی قبل زن نشانگر این بود که آخرین سال خرید مشترک آن دو خواهد بود می خواهند که این لحظه های آخر را با هم مزمزه کنند.)

ای خدای بزرگ هر روز به یادمان بیاور که از میان همه ی نعمت هایی که به ما ارزانی داشته ای، بالاترین آن محبت است، اگرچه کافی نیست که به عزیزان مان محبت کنیم. خدایا دل هامان را بگشا، نه فقط به روی نزدیکان مان، بلکه به روی همه ی انسان ها.

یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم. یاری مان کن تا شکیبایی، همدلی و مهربانی کنیم.

 

آمین

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:19 توسط مهرزاد| |

امروز روز دفاع از مظلومیت است.

روزی که نخل ها بی سر شدند

روزی که گل ها پر پر شدند

روزی که قلب ها اسیر شدند

روزی که سیم خاردار جای قبله را گرفت.

امروز نمی رویم که صرفا از مردم فلسطین دفاع کنیم می رویم تا از مستضعفین مسلمان دفاع کنیم. می رویم بر ظلم ظالمان فریاد دهیم. می رویم تا از حجاب زنان مسلمان دفاع کنیم. می رویم از شهید مصری که بی دلیل خونش ریخت دفاع کنیم. می رویم تا سکوت عرب را زیر سوال ببریم. می رویم تا از اسلاممان دفاع کنیم. می رویم تا خاک های اسلامی اشغال شده توسط قاصبان دفاع کنیم.

شنیدم یه مشت خس و خاشاک می خواهند این روز جهانی را چون شیرینی انتخابات تلخ و سیاه کنند. جناب موسوی بیانیه می دهی که چه؟امروز پارچه ای سفید بر تن دارم و آماده ام تا آن پارچه کفنم گردد و با خونم رنگین شود اگر احدی بخواهد این روز را بر ملت عزیزم تلخ کند. تا کجا می خواهی پیش بروی جناب موسوی؟  تا جایی که دل اسرائیل را شاد کنی؟!  و دل ملت ایران را اندوهگین. این همه خون بی گناه برایت کافی نبود. رفسنجانی خوب مترسکی تربیت کرده. هر چند از این عروسک های خیمه شب بازی زیاد پس انداخته در جامعه.

طرفداران موسوی بدانند این جانب مهرزاد با سلاح ایمانم برای مبارزه با هر آنکه دستور امام را زیر سوال خواهد برد خواهم آمد. اگر آتش نفرت شما فروکش نشود در آتش خشم مسلمانان ایرانی خواهید سوخت.

دوستان عزیز این احتمال هست که در شلوغی جمعیت چاقویی چیزی به من اصابت کنه برای همین از همه حلالیت می طلبم که اگه مُردم حقی به گردنم نباشه.

التماس دعا.

یا علی.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 20:0 توسط مهرزاد|

درخت

تکیه داده ام

به شانه های صندلی

با خاطره ی

شانه های تو

که روزی

تکیه گاه خوبی بود

برای پرنده ها!

حنانه بذر افکن

 

 

برای سوسک خانه

چه محکم قدم برمی داشتی

رد پایت هنوز

بر چارچوب در

بر دیوار

از کجا می آیی

که رد پایت

این چنین ماندگار است؟

مژده طاهری زاده

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 19:51 توسط مهرزاد| |

روزگار

زندگی زندونه و اسیر در بندش منم

همه زندونینو کسی نمی یاد کمکم

نمی ذاره لحظه ای غصه بره از تو سینه

می گه هر جا که بری آسمونش همینه

می گه بود و نبودِ تو فرقی با هم نمی کنه

حتی یه ثانیه رو برا تو کم نمی کنه

یه عمری هِی می جنگی که آخرش نشی هلاک

اما می ره جات می ذاره میون خشت و سنگ و خاک

تو دلم یه دنیا حرفه واسه تو گفتن نمی شه

نمی شه فصلی بیاد بهار عمرِ من بشه

نمی شه خوش بود و خندید وقتی خوشبختی کمه

وقتی رنگ زندگیت همیشه رنگ ماتمه

همیشه به فکر رویای یه روزِ بهترم

اما روز به روزو هر روز بدترش می یاد سرم

روزگاره که منو دست فراموشی داده

واسه شمع دل من حکم به خاموشی داده

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:32 توسط مهرزاد|

جاتون خالی دیروز افطاری خیلی خوش گذشت همه رفقا دور هم جمع شده بودیم در این مهمانی و تا دلتون بخواهد شیطونی و خرابکاری کردیم. (البته چون همیشه،  سر دسته من بودم.)

در مورد خانه داشتم با یکی از دوستانم صحبت می کردم که برام تعریف کرد فردی که ظاهرا از تبار روحانیون است در مورد خانه ی آنها کلاهبرداری کرده و اکنون والدینش با تمام مشغله ی کاری درگیری دادگاه و شکایت هستند برای پول خانه ای که آن روحانی بی شرم بالا کشیده. حال با وجود اینکه خانه ای خریده بودند ولی مستاجر نشینند. و این ها فقط گوشه ای از رنجی است که خانواده ی او و خانواده های دیگر بابت کلاهبرداری متحمل شده. برام تعریف کرد که دادگاه لباس روحانیت را از تن متهم درآوردند و به زندان افکندند ولی گویا این فرد بی لیاقت داماد یکی از مسئولین رده بالای مملکتی است (از بردن نام معذوریم) وکیلی که کار کلاهبرداری را او را پی گیری می کند برادر همسرش است. حال تمام این ها به کنار او ۷۰ میلیارد تومان (رقمی نیست که بشود تصور کرد) از این مجمتع مسکونی کلاهبرداری کرده تازه غیر از چندین ملک باارزشی که در نقاط مختلف کشور دارد و غیر از اموال دیگرش که سر جمع آنها را هم بزنیم چیزی کمتر از مبلغ کلاهبرداری اش نیست. زندان رفتن این آقا زاده از همه جالب تر است ایشان هر روز خانواده اش را ملاقات می کند هر روز مرخصی ساعتی دارد و به گفته ی شاهدان فقط شب ها را در زندان می گذراند. در محیط زندان هم دفتر و خط تلفنی مخصوص به خود دارد. حال سوال اینجاست که این متهم چرا انقدر آزاد است و چرا دادستانی او را مجازات نمی کند. در جایی خواندم که خداوند فرموده کسانی که مبلغان دین هستند اگر حتی از آن ها خطایی کوچک سر بزند باید دو برابر مردم عادی مجازات شوند. حال این آقا با بردن آبروی دین و انگشت نما شدن این مسئله در شبکه های ماهواره ای کشورهای بیگانه حتی کمی عذاب وجدان هم ندارد چه برسد به عذاب مجازات مجریان عدالت. برام باعث تاسف که به نام دین دین را زیر سوال می برند با لباس مقدس روحانیت روحانیون و اسلام را زیر سوال می برند. در اغتشاشات اخیر افرادی به نام دین مردم بی گناه را از بین بردند. هر چند من موافق تنبیه اغتشاش گران (صرفا اغتشاش گران) هستم. ولی امام علی در هنگام شهادت با وجود مقام والایی که داشتند به فرزندانشان فرمودند یک ضربه در مقابل یک ضربه. این یعنی عدالت اسلام.

این کار آنها باعث شد تا نه تنها گناهکاران را پشیمان نکرد بلکه ایرانمان در دنیا خار شد و بیگانه ها چون همیشه سوء استفاده کرده و در قلب ها تفرقه انداختند. طوری که وقتی به صورت مردم نگاه می کنی تنفر و ناراحتی موج می زند.

انگار همه چون آتشی زیر خاکستر سردند ولی با جرقه ی منفجر خواهند شد.

هر چه از انقلاب به این ور می آیم دول و دولتمردان با مردم و ایران سه رنگ و خون شهدا بیگانه تر شده و با بیگانه ها رفیق تر.

پیامبر اسلام (ص) می فرمایند:

حکومت کفر بدون ظلم پا برجاست ولی حکومت اسلامی با ظلم فرو خواهد ریخت.


پ ن ۱: من این ماجرا رو نه تایید می کنم نه تکذیب چون خودم شخصا در بطن ماجرا نبودم و فقط نقل قول کردم.

پ ن ۲: به علت برخی مسائل مجبور شدم تایید نظراتمو روشن بذارم.

پ ن ۳: رسام٬ نویسنده ی کوچک کجایی؟ وبت چرا حذف شده؟ من دلم برای داستان هایت تنگ گشته.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:4 توسط مهرزاد| |

الهی!

آنچه ما خود را کِشتیم٬ به بَرمیار٬ و آنچه تو ما را کِشتی٬ آفت ما از آن بازدار!


طبایع جز کشش کاری ندارند

حکیمان این کشش را عشق دانند

نروید تخم کس بی دانه ی عشق

کس ایمن نیست جز در خانه ی عشق


بالاخره توی این ماه رمضان یکی ما رو افطار دعوت کرد.

امروز افطار منزل یکی از بهترین دوست های روی زمین دعوتم.

البته من اهل چتر بازی نیستم ولی دوستم بسیار تا بسیار اصرار ورزید (بدون من افطار حال نمی ده) طوری که مرا شرمنده کرد.

ولی به هر حال نوش جان.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:16 توسط مهرزاد| |

عذر تقصیر برای دوستان

سلام علیکم و رحمة الله و برکاته. فوت می کنیم بر دفع بلا از شر جن و انس و...

چند نکته که باید متذکر شوم. ولی پیش از آن سپاس گذارم از دوستان و یاران همیشگی و خوب من در نت. بنده شرمسارم بابت این تاخیر در حضور.

پ ن ۱: مدتی اندک در بستر بیماری بودم ماقبلش هم اسباب کشی داشتیم و از فرط خستگی توان صحبت کردم نداشتم چه برسد به (به قول علی دادا) کامنت بازی.

پ ن ۲: مخاطب سحر: سیاهی جان سپاس که آپ می کنی خبر می دهی. می آیم به وبت چرا می زنی. در ضمن آپ از مد هم بیفتد وظیفه داری آپ می کنی خبر بدهی.

پ ن ۳: مخاطب خاص: که با او پیش تر ها درد و دل کردم. اس ام اس تونو خوندم ممنون که حالم پرسیدید اومدم که بگم اکنون و فعلا خوبم.

پ ن ۴: مخاطب داداشی و سحر: پروفایل من روشنه و جنسیتم بر همه واضحه. حال اگر کسی دوست دارد مرا برادر یا دادش خطاب کند از نظر من ایرادی ندارد و اینجا هم تا حدودی وب من است. چه بسا برخی اجناس مونث در این زمانه از هزاران مرد‌‌٬ مرد ترند و ما (توف تو ریا) از آن دسته ایم.

پ ن ۵: مخاطب مهری جونم: چطوری رفیق٬ به چه عجب بابا نمردیم و حضورتو دیدیم.

پ ن ۶: مخاطب گمنام: رفیق حتی وقتی نیستم هستم اینو یادت نره.

پ ن ۷: به تمامی دوستانی که آپ کردن در این مدت و من نبودم سر خواهم زد با یک بغل عذر خواهی.

پ ن ۸: پاسخ همه ی کامنت هایی که در این مدت گذاشته شده بود را دادم.

و در آخر واقعا متشکرم از جناب دکتر محمدی استاد گرامی ام که از وقتی از سمت مدیر گروهی ما کنار رفتند همه چی مثل قبل بد شده.

و داداش بزرگم یاسر و لرد ارتان و سایر دوستان که وقت محدود مجال نوشتن نمی دهد.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:45 توسط مهرزاد|

حرف دلت بنشسته بر دلم

- نویسنده ای با یکی از دوستانش صحبت می کرد و در ضمن صحبت می گفت می دانی مدتی است شروع به نوشتن خاطراتم کرده ام. دوستش با شنیدن این حرف لبخندی زد و گفت چقدر خوب آیا به آنجایی رسیده ای که من صد هزار تومان به تو قرض دادم و هنوز پس نداده ای؟!

 

- از آنجا که شتر در خواب بیند پنبه دانه

گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه

وظیفه خود دانستم بیدارت کنم خنگول آخر داشتی بالشو می خوردی.

 

- سلام می دونی رفیق اگه حماقت وجود نداشت دانایی هم معنا نداشت.

اگه زشتی نبود زیبایی هم بی معنا بود. می بینی دنیا به تو هم نیاز داره.

 

- خوشبختی مثل توپ فوتبال است وقتی می رود ما به دنبالش می دویم و وقتی می ایستد ما به آن لگد می زنیم.

 

- برای دوستت همه محبتت را ظاهر نکن چون با اندک تغییری تو را دشمن می دارد.   (سقراط)

 

- طلا را با آتش، زن را با طلا و مرد را با زن امتحان کنید.     (فیثاغورث)

 

 

- دانایان می کوشند خود را همرنگ محیط کنند ولی دیوانگان سعی می کنند محیط را به رنگ خود در آورند.   (آندره مورا)

 

- بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند و چون خیلی زود عادت می کند خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است.

 

- انسان عادی مثل شهری است صد دروازه، که تقدیر از هر دری بر او وارد می شود. اما فرد حکیم همانند کاخی است با یک در که تقدیر قبل از ورود به آن می زند.  (مترلینگ)

 

- کاش مغز داشتم تا مرگ مغزی می شدم و قلبم رو به تو اهدا می کردم.

(از طرف عاشق خنگول)

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:18 توسط مهرزاد| |

پادشاهی که چهار همسر داشت.

روزی، روزگاری، پادشاهی چهار همسر داشت. او شیفته همسر چهارمش بود و با ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و به او بهترین هدیه ها را می داد. همسر سومش را نیز بسیار دوست داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد، اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش نیز زنی مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که پادشاه مشکلی برایش پیش می آمد فقط به او اعتماد می کرد و او نیز کمکش می کرد.

همسر اول پادشاه شریک وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او همسرش را از صمیم قلب دوست می داشت اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.

روزی پادشاه بیمار شد و دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت من چهار همسر دارم اما اکنون که در حال مرگم تنها مانده ام.

بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت من از همه بیشتر شیفته تو بوده ام اکنون در حال مرگم آیا با من همراه می شوی؟ او جواب داد به هیچ وجه.

همینطور از همسر سوم و دوم پرسید که آیا اکنون که در حال مرگ است او را همراهی می کنند ولی آنها هم حاضر نبودند زندگی پر تجمل را رها کنند.

ناگهان صدایی او را خواند: من با تو خواهم آمد همراهتم فرقی نمی کند به کجا می روی با تو می آیم.

پادشاه نگاهی انداخت همسر اولش بود او به علت بی توجهی پادشاه و سوء تغذیه بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوه گفت ای کاش بیشتر به تو توجه می کردم.

در حقیقت همه ی ما در زندگی کاری خویش چهار همسر داریم.

همسر چهارم ما سازمان ماست. هنگام ترک محل خدمت ما را تنها می گذارد. همسر سوم ما موقعیت ماست که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما همکارانند فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند.

همسر اول ما عملکرد ماست. اغلب به دنبال ثروت و قدرت و خوشی از آن غفلت می کنیم در صورتی که تنها کسی است که به همه جا همراهمان است. همین حالا دست به کار شوید و مراقبش باشید.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:16 توسط مهرزاد| |

شوخی با شاعران

 

خیام

این فلک عمر مرا داد به باد

ممنون توام که کرده ای از من یاد

رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش

آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

 

سعدی

از آوای دل انگیز تو مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

فلک گر فرصتی دادی به دستم

 

حافظ

اگر آن ترک شیرازی برد دل ما را

به سرویسم دهانش را که باز آرد دل ما را

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:15 توسط مهرزاد| |

آیا می دانید که

بی اشتهایی ناشی از عوارض دارو را می توان کنترل کرد.

فقدان بی اشتهایی ناشی از مصرف دارو، یکی از شایع ترین مشکلات بیماران است. اما توصیه های زیر در کنترل این عارضه می تواند موثر واقع شود:

-به دفعات بیشتر و مقادیر کمتر غذا بخورید و در میان وعده ها، از غذاها و خوراکی های مورد علاقه استفاده کنید نظیر بستنی، شیر کاکائو، میوه، کیک و شکلات و...

-در هنگام خوردن غذا، مایعات زیاد ننوشید و حجم معده را پر نکنید. مایعات را 30 تا 40 دقیقه قبل یا بعد از غذا میل کنید.

-اگر تمایل به مصرف پروتئین و فرآورده های گوشتی را از دست داده اید، با زدن چاشنی و اضافه کردن آب لیموی تازه طعم و مصرف آن را تغییر دهید. به خاطر داشته باشید ویتامین (C) موجود در لیمو ترش سبب جذب بهتر آهن در بدن شده و پروتئین برای بیماران از مواد حیاتی و ضروری محسوب می شود.

-افراد کم میل از جویدن طولانی مواد غذایی گریزانند. اگر با کاهش اشتها مواجه هستید از آب میوه، سوپ های مختلف و یا مخلوط میوه با مایعات نظیر شیر موز، شیر بستنی و... استفاده کنید. در این وضعیت هم ویتامین جذب کرده و هم کالری لازم را دریافت خواهید کرد.

 

رژیم کم چربی و کاهش کالری از خطر ابتلا به انواع بیماری ها و از جمله سرطان می کاهد.

رژیم های پر چرب و سنگین توام با کم تحرکی و فعالیت های کم جسمی افراد را در معرض بیماری های خطرناکی نظیر: مشکلات قلبی- عروقی، دیابت، سکته مغزی و سرطان قرار می دهد.

بنابراین

-از سبزیجات و میوه های تازه در تغذیه روزانه بیشتر استفاده کنید.

-غذا را به شیوه بخارپز یا آب پز طبخ کنید.

-از مصرف زیاد کره، روغن حیوانی، سر شیر، خامه و سایر مواد حاوی چربی های اشباع شده حتی الامکان خود داری کنید.

-فعالیت های جسمی خود را افزایش دهید و با انجام ورزش های مختلف به ویژه پیاده روی و شنا، سلامت جسم و شادابی روحتان را تضمین کنید.

 

مصرف آسپرین با دوز پایین در کاهش خطر بیماری های قلبی- عروقی مفید است.

میانسالان و سالمندان، طبق نظر پزشک می توانند با مصرف آسپرین خطر ابتلا به بیمارهای قلبی، انواع سکته ها و مشکلات عروقی و سرطان روده ای را کاهش دهند.

 

کم خوابی، اضطراب، افسردگی و ترس از لاغری های مفرط، منجر به کاهش اشتها می شود.

با آرامش و توکل به خدا سعی کنید اختلال خواب را برطرف کنید و وعده غذای اصلی خود را زمانی میل کنید که اشتها دارید.

-مصرف غذاهای آماده یا سرخ شده توام با انواع ادویه ها را محدود کرده و از مواد غذایی حاوی پروتئین و انواع ویتامین ها استفاده کنید. جگر، شیر، اسفناج، روغن جوانه گندم، سویا، بادام، ذرت و زیتون و... در تامین انرژی و رفع بی اشتهایی موثرند.

 

مصرف اسیدهای چرب ممنوع!

یکی از عواملی که سبب افزایش چربی های مضر در خون می شود (L.D.L) مصرف اسیدهای چرب با ترانس بالا است. لیپوپرتئین با (L.D.L) سطح کلسترول خون را بالا برده و موجب سفتی و تنگی دیواره عروق و سرخرگ ها می شود. با استفاده از اسیدهای غیر اشباع (امگا – 3) می توان (L.D.L) را در خون کاهش داد. فرآورده های دریایی نظیر ماهی، میگو، و... حاوی مقدار زیادی از اسیدهای چرب غیر اشباع (H.D.L) هستند، ماهی ها منبع مناسب ویتامین، پروتئین، آهن و پنامین (یکی از ویتامین های گروه B) به شمار می روند و همچنین دو ماده تریپتوفان و سیلیسوم موجود در فرآورده های دریایی در نوسازی و ترمیم بخش های آسیب دیده و کاهش فعالیت سلول های سرطانی موثرند.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:13 توسط مهرزاد| |

آیا می دانید که

با والدینمان مهربان باشیم

توصیه به احسان و نیکی کردن به پدر و مادر در کتاب آسمانی قرآن، مورد تاکید قرار گرفته است در سوره اسراء، آیه 23 خداوند انسان را مورد خطاب قرار داده و می فرماید: (درباره پدر و مادر نیکویی کنید و چنانکه هر دو یا یکی از آنها پیر و سالخورده شوند زنهار کلمه ای که رنجیده خاطر شوند نگویید و کمترین آزار به آنها مرسانید و با ایشان با اکرام و احترام سخن گویید).

پس احسان کنیم بدون انتظار پاداش و بی هیچ چشم داشتی، فروتن باشیم و کمک هزینه تامین معاش و رفع نیازهای مالی، عاطفی و احساسی آنان را مد نظر قرار دهید.

 

تماس با پدر در سال های اولیه زندگی در روابط آینده پسران با همسالانشان تاثیر فروانی دارد

به این علت غیبت و یا فقدان پدر قبل از چهار سالگی آثار بدی بر فرزندان و به ویژه پسران باقی می گذارد. قابل ذکر است که تاثیر فقدان پدر در پسرها بیشتر از دختر ها است زیرا پسرها «مرد بودن و مردانه اندیشیدن را از پدر می آموزند.»

 

والدین هیجانات منفی و نگرانی های خود را به فرزندانشان منتقل می کنند.

خانواده ها با ایجاد رقابت نادرست و مقایسه مکرر بچه ها با دیگران سبب ضعف اعتماد به نفس و هراس بچه ها از شکست می شوند. اگر والدین رفتاری توام با اضطراب و تشویش داشته باشند، بچه ها نیز به همان ترتیب مضطرب خواهند شد.

در خانه ای که پدر و مادر با منازعات مکرر و مشاجره های مداوم کانون خانواده را نا آرام می کنند، بچه ها فشارهای روانی زیادی را تحمل کرده و با احساس ناامیدی و هراس رشد کرده و وارد اجتماعی می شوند، آنها حتی در موقعیت های شاد و مناسب هم احساس رضایت و خوشبختی نمی کنند و از زندگی لذت نمی برند...

«روابط گرم و صمیمانه والدین، آینده روشنی برای فرزندان رقم می زند.»

 

نگرش ها علت رفتار هستند

نگرش که در زبان فارسی با کلماتی نظیر ایستار، رویه، شیوه رفتار، دیدگاه و... بیان می شود از کلمه یونانی (Atitude) گرفته شده است و به برازندگی فردی برای انجام تکلیف یا وظیفه دلالت می کند. تحقیقات نشان داده که میان نگرش افراد و روش زندگی آنان رابطه تنگاتنگی وجود دارد پس با دیدی مثبت به زندگی بنگریم زیرا نوع نگرش ما بر فرآیند شکست یا موفقیت تاثیر بسزایی دارد.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:9 توسط مهرزاد| |

اهمیت (حسن) بودن:

حسن برای همسایه اش یک همسایه است برای زنش شوهر و برای بقیه فقط حسن.

او را در کوچه می توان دید، دعوت می کنیدش به کار تا باغچه تان را بیل بزند. حسن باغچه تان را بیل می زند تا بار خود را به جایی برسانید حسن بار را روی دوشش می گذارد و دنبالتان می آید تا اتاق ها را رنگ بزند حسن اتاق ها را هم رنگ می زند.

شما سرش داد می زنید ساکت می ماند. از کارش ایراد می گیرید ساکت می ماند. غذای شب مانده به او می دهید ساکت می ماند.

حسن مرد آرامی است.

در خانه اگه شام باشد به آرامی می خورد. اگر نباشد به آرامی زنش را کتک می زند. حسن مرد قانعی است.

شب ها نان و چای می خورد. ظهرها هم همینطور اما صبح خودش می تواند بدون صبحانه هم شروع کند. حسن یک سماور روسی دارد که زنش آن را همیشه برق می اندازد و...

نوشته شده توسط جواد مجابی، برگرفته از کتاب طنز آوران امروز.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:7 توسط مهرزاد| |

گفت و گوی غنچه و گل

غنچه با دل گرفت گفت

زندگی لب ز خنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفت و گوی غنچه و گل از میان باغچه

باز هم انگار به گوش می رسد

تو چه فکر می کنی؟

راستی! کدام یک درست گفته اند؟

من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد او گل است

گل یکی، دو پیرهن بیشتر

ز غنچه پاره کرده است

زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 19:21 توسط مهرزاد| |

صبح امید

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار و آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب

کو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب های دراز و غم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز

قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بی حد و شما آخر شد

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:3 توسط مهرزاد| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ
منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.k2cod.com رفتن به بالای صفحه

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ